تبليغاتX
baltelover
wellcom to baltelover

                  بی قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست....... آه ،

                     بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست .....

                       مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! ..

                              در دلم هستی و بین من و تو .

                                       فاصله هاست ....

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:59  توسط بلتی لاور   | 

کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.

تنهایی ام را  با این سیاهی کلام فریاد میزنم ... تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک...

دیگر کجایی تا ببینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد.

در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند.

بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد.....

عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟ 

کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ.

با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم، 

منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟

بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط بلتی لاور   | 

 

آدم های بزرگ

وابستگی های بزرگ

دوستی های بزرگ

دلبستگی های بزرگ

جدایی های بزرگ

دردهای بزرگ

دلتنگی های بزرگ

و همه چیز بزرگه تو این عالم آدم بزرگ ها

چقدر سخته برای من زندگی تو این دنیای بزرگ

چقدر سخته درک عظمت کلمه ی " برای همیشه "

وقتی می دونی بعضی هایی رو که خیلی دوست داری "برای همیشه" دیگه نمی تونی ببینی .

ای کاش می تونستم راحت گریه کنم وقتی عزیزترین دوست هام رو به دست جاده می سپردم شاید سبک تر بشه این بار سنگین دلتنگی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط بلتی لاور   | 

به غم کسی اسیرم   که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من   که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید:   دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد    دل او خبر ندارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:41  توسط بلتی لاور   | 

        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:23  توسط بلتی لاور   | 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین.

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:41  توسط بلتی لاور   | 

ای کاش پرنده بودم تو آسمون چشمات

ای کاش برنده بودم تو بازی کلمات

کاشکی من میمردم نمیدیدم جدایی

کاشکی تو میموندی نمیکردی بی وفایی

نمیدونی چه سخته دنیا رو بی تو دیدن

نمیدونی چه سخته غصه رو تنها خوردن

کجا رفتی عزیزم چرا تنها تو رفتی

نگفتی من میمیرم وقتی که تو رفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط بلتی لاور   | 

 
به وبلاگ من خوش آمدید در صورت هر گونه مشکل لطفا در بخش نظرات بنویسید تا در اسرع وقت جواب دهم امیدوارم از مطالب موجود در وبلاگ خوشتان آمده باشد با تشکر از شما به خاطر بازدید از وبلاگ FallT Example Page

Effect on/off