تبليغاتX
baltelover
wellcom to baltelover
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

 چون  کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد

 و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند

 و دستهایت را صمیمانه می فشارد

 تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت نه به خاطر منافع خودش

 این را  به یاد داشته باش

 هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

 و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

 باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط بلتی لاور   | 

        
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:1  توسط بلتی لاور   | 

                  بی قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست....... آه ،

                     بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست .....

                       مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! ..

                              در دلم هستی و بین من و تو .

                                       فاصله هاست ....

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:59  توسط بلتی لاور   | 

کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.

تنهایی ام را  با این سیاهی کلام فریاد میزنم ... تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک...

دیگر کجایی تا ببینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد.

در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند.

بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد.....

عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟ 

کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ.

با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم، 

منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟

بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط بلتی لاور   | 

 

آدم های بزرگ

وابستگی های بزرگ

دوستی های بزرگ

دلبستگی های بزرگ

جدایی های بزرگ

دردهای بزرگ

دلتنگی های بزرگ

و همه چیز بزرگه تو این عالم آدم بزرگ ها

چقدر سخته برای من زندگی تو این دنیای بزرگ

چقدر سخته درک عظمت کلمه ی " برای همیشه "

وقتی می دونی بعضی هایی رو که خیلی دوست داری "برای همیشه" دیگه نمی تونی ببینی .

ای کاش می تونستم راحت گریه کنم وقتی عزیزترین دوست هام رو به دست جاده می سپردم شاید سبک تر بشه این بار سنگین دلتنگی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط بلتی لاور   | 

به غم کسی اسیرم   که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من   که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید:   دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد    دل او خبر ندارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:41  توسط بلتی لاور   | 

        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:23  توسط بلتی لاور   | 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین.

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:41  توسط بلتی لاور   | 

ای کاش پرنده بودم تو آسمون چشمات

ای کاش برنده بودم تو بازی کلمات

کاشکی من میمردم نمیدیدم جدایی

کاشکی تو میموندی نمیکردی بی وفایی

نمیدونی چه سخته دنیا رو بی تو دیدن

نمیدونی چه سخته غصه رو تنها خوردن

کجا رفتی عزیزم چرا تنها تو رفتی

نگفتی من میمیرم وقتی که تو رفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط بلتی لاور   | 

عاشقانه گفتن از تو هم تمومی نداره... هر روز یک جوریی برام مثل چهار فصل خدایی یک روز بهار... بهاری زیبا که ماه اولش تولد تو رو به یادم میاره... ماه دومش سالگرد آشنایمونه... (ای کاش میشد در این دقیقه ها تلخ به      گذشته ی با تو بودن برگشت...) یک روز دیگه مثل تابستون میشی تابستونی گرم برای همه... ولی برای من تلخ و سرد... چون تو اواخر ماه تیرش تو هم مثل یک تیر از کمان خارج شدی و درست قلب منو سوراخ کردی و بی توجه به احساس دردم از من عبور کردی... الانم مثل پاییزی... پاییزی بر خلاف همه پاییزها... پاییزی که دیگه پاییز انتظار مهر نیست... انتظار دیداری دوباره بعد سه ماه گرم تابستان باید در همون نطفه از بین بره... زمستان هم با همه سرماش از راه میرسه و من تمام زمستان را در تب تو می سوزم و همیشه ایامش تنم داغه... من به تو نرسیدم ولی تا آخرین غروبم تسبیح گو اسم تو هستم... و اگه کفر نباشه لحظه ای که روح از بدنم خارج میشه اسم تو را به زبان میارم... تو فکر میکنی کسی بتونه جای خالی تو رو بگیره؟ فکر نکنم چون خورشید با تو بودن یکبار طلوعی دل انگیز داشت... ولی بعدش غروبی غمگین داشت... و منو تا آخر عمرم در ظلمت سیاهی شب فرو برد... یک عمر به انتظارت نشستن هم قشنگه... ای کاش می فهمیدی همه احساسم را... ای کاش نمی رفتی ومنو در این برهوت دنیا تشنه لب نمی زاشتی... می ترسم از بی تو موندن... ای کاش در پشت غرور پناه نمیشدی... ای کاش سکوت        لحظه های تو  می شکست با ترنم صدات... ما عاشقیم تا ابد ولی جدا از هم... جرم من اینه که خواستم سرنوشتم را به سرنوشت تو گره بزنم... ولی نمی دونستم قبل من کسی دیگه گره محکمتری به سرنوشتت زده... ای کاش در دیروز با هم بودن آهنگ دلهامون با هم یکی نمیشد که امروز بازنده ای بیش نباشیم... ای کاش با رفتنت خدا نفسم را هم می گرفت...

فاتحه چو آمدی بر سر خسته بخوان::                                                        لب بگشا که میدهد لعل لبت بمرده جان

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:55  توسط بلتی لاور   | 

                                 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:43  توسط بلتی لاور   | 

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل ، و عشق محکوم بود به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی،قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ،آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی،ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بی زارند،ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی!؟

قلب نالید و گفت:من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی

 هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:37  توسط بلتی لاور   | 

  مهم این نیست که آدم زیر یک سقف با اونی که دوستش داره زندگی کنه

    مهم اینه که آدم تو دلش با اونی که دوستش داره زندگی کنه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:36  توسط بلتی لاور   | 

 
به وبلاگ من خوش آمدید در صورت هر گونه مشکل لطفا در بخش نظرات بنویسید تا در اسرع وقت جواب دهم امیدوارم از مطالب موجود در وبلاگ خوشتان آمده باشد با تشکر از شما به خاطر بازدید از وبلاگ FallT Example Page

Effect on/off